امروز ساعت 6:30 بعد از ظهر 18 سالم شد! جالبه که تو این روز از صبح تا ساعت 5:30 بعد از ظهر باشگاه سر کلاس های خسته کننده بودم و حدودا ساعت 7 رسیدم خونه. ما هم دیگه به سن قانونی رسیدیم و می تونیم گواهینامه بگیریمو از این حرفا! البته اتفاق عجیبی نیافتاده توی این روز و امیررضا ی دیروز با امیررضا ی امروز یکیه در واقع نباید این روز رو خیلی بزرگ برای خودمون جلوه بدیم ولی خب یک نماد برای بزرگ شدن هم خوبه، این گذر زمان طولانی مدته که آدما رو عوض می کنه... خلاصه که احساس می کنم توی این روزها و ماه ها داره صورت کلی فکرم شکل می گیره، دارم فکر می کنم که به چی فکر کنم دارم فکر می کنم چه توی زندگیم به چیا می خوام برسم، آیا اون کسی که فلان روشو رفته موفق بوده؟ ... خلاصه از این جور سوالای معمولی! به نظر من آدم شاید تا حدی بتونه اینارو با فکر کردن حل کنه ولی چیزی که اینارو بهش جواب سریح میده تجربه است. البته تجربه ی هر چیزی ممکنه به ضررمون تموم شه ولی بعضی چیزا رو تا خودمون تجربه نکنیم نمی فهمیم!
کلاسهای باشگاه (این باشگاه علمیه نه بدن سازی!!) هم که دارن رشد می کنن و بسیار به ما حال می دهند. بچه ها سر کلاس هایی بسیار سخت اند و به هیچ درد المپیاد نمی خوره، داد و بیداد می کنن ولی من خوشم میاد و لذت می برم. احساس می کنم بسیار در این مدت فعالم و از این مدت ها دارم کمال استفاده رو می برم. به قول یکی از دوستان: فرصت ها مثل ابر می مانند...